|
من می روم ... بر این شانه ام زندگی تکیه داده است ، و بر آن شانه ام مرگ ، من می روم ...
|
چه واژه ای را انتخاب کنم برای حسن مطلع که صدف سیاه نبودن هایم را قبول کند ؟ سلام برای صدفم تکراریست ... یک آغاز شیرین برای اینجا لازم است ... باید همه نبودن ها را با یک آغاز شیرین جبران کرد ... واژه ها گم شده اند ، درست زمانی که دوست دارم آغازم را فریاد بزنم ... نمی آیند ، و چشم صدفکم به دستان من است که برای نبودن هایم چه دلیلی می آورم ... ... ؟ صدفکم ، اینجا انگار خبرهایست ... سردی تو و چیزی که اصرار دارد به نوشتن من ، گمی واژه ها و انگشتانی که بدون دستور مغزم دکمه های کیبورد را فشار می دهند ... به هر حال من آمدم ، با یک شروع بد ... راستی ... خبرهای جدید !!! خدا با من است ، میشنود صدای مرا و به حرفهایم گوش میدهد . تمام خواسته هایم را یکجا داد . در تمام لحظاتم میتوان حسش کرد . حتی وقتی حرفهایم را به او نمی گویم باز او میداند نگفته هایم را . احساس میکنم قبلا گم شده بودم در نظرش که الان آمده و دارد جبران میکند همه نبودن هایش را و من به خاطر درک بودنش نماز شکر بدهکارم تا آخر عمر . برای تو سوغاتی نوشته های نو دارم از دخترکی جدید یا روحیه ای نو . از دخترکی که یا تازه معنی بودن را فهمیده و یا بلوغش تکمیل شده و شرایط را پذیرفته . به هر حال ، زندگی خالی نیست: مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست. آری تا شقایق هست، زندگی باید کرد و زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست . و جا دارد فراموش نکنیم مهربانی دوستانی که با نوشته هایشان تو را تنها نگذاشتند و تو را به دست فراموشی ندادند . خداحافظی دیگر نه ... شدیداً آلرژی پیدا کردم نسبت به این کلمه . خداحافظ یعنی پایان . پایان نمی تواند برایم زیبا باشد . همیشه انتهایت را با سه نقطه می نویسم که برگردم ... پس ...
+ دلم نوشت در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 11:25مرضیه |